٬تا شقایق هست زندگی باید کرد٬
خبری از دل بر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت:
چه شقایق باشی
چه گل میخک و یاس
زندگی اجباری ست

گفت آغازش سراسر بندگی ست .
گفتمش پایان آن را بگو؟
گفت پایانش همه شرمندگی ست
گفتمش درمان دردم را بگو؟
گفت درمانی ندارد ،بی دواست
گفتمش یک اندکی تسکین آن؟
گفت تسکینش همه سوز و فناست
دوستان شرح پیشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سرو سامانی من گوش کنید گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم ،سوختم این راز نگفتن تا کی
روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم بسته سلسله ی ،سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول ان کس که گرفتار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سروسامان دارد

اینجا هنوز تاریکی ست
تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خواهی نگریست
وقتی دریچه مسدود است...

ساقه سبز دلم را چید ورفت
عاشقی های مرا باور نکرد
عاقبت بر عشق من خندید ورفت
اشک در چشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید ورفت

بر ماسه ها نوشتی ای همزبان دیرین،این آرزوی پاکیست،اما به باد بسپار!

قدر یک شب هم شده از آن پرستاری کنید

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را مزن
ابتدای یک پریشانیست حرفش را مزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را مزن
خورده ای سوگند روزی عهدمان را بشکنی
این شکستن نامسلمانیست حرفش را مزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را مزن

