تبليغاتX
پرواز را بخاطر بسپار، پرنده مردنیست ....
شاید آن روز که سهراب نوشت

       ٬تا شقایق هست زندگی باید کرد٬

خبری از دل بر درد گل یاس نداشت

   باید اینجور نوشت:

چه شقایق باشی

         چه گل میخک و یاس

                         زندگی اجباری ست 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:54  توسط سمیه  | 

دنیای من شادمهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 13:15  توسط سمیه  | 

گفتمش آغاز دردعشق چیست؟

گفت آغازش سراسر بندگی ست .

گفتمش پایان آن را بگو؟

گفت پایانش همه شرمندگی ست

گفتمش درمان دردم را بگو؟

گفت درمانی ندارد ،بی دواست

گفتمش یک اندکی تسکین آن؟

گفت تسکینش همه سوز و فناست

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:15  توسط سمیه  | 

دوستان شرح پیشانی من گوش کنید     داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سرو سامانی من گوش کنید    گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی    سوختم ،سوختم این راز نگفتن تا کی

روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم       بسته سلسله ی ،سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود   یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت    سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت     یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول ان کس که گرفتار شدش من بودم    باعث گرمی بازار شدش من بودم

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او    شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد   کی سر برگ من بی سروسامان دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 14:32  توسط سمیه  | 

درانتظار چیستی!؟

اینجا هنوز تاریکی ست

تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خواهی نگریست

وقتی دریچه مسدود است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:8  توسط سمیه  | 

سیب سرخی را به من بخشید ورفت

ساقه سبز دلم را چید ورفت

عاشقی های مرا باور نکرد

عاقبت بر عشق من خندید ورفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دید ورفت

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 10:44  توسط سمیه  | 

برماسه ها نوشتم دریای هستی من از عشق توست سرشار،این را به یاد بسپار!

بر ماسه ها نوشتی ای همزبان دیرین،این آرزوی پاکیست،اما به باد بسپار!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 10:26  توسط سمیه  | 

قلب من در شهر چشمان شما جا مانده است

قدر یک شب هم شده از آن پرستاری کنید

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 10:27  توسط سمیه  | 

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را مزن

ابتدای یک پریشانیست حرفش را مزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را مزن

خورده ای سوگند روزی عهدمان را بشکنی

این شکستن نامسلمانیست حرفش را مزن

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را مزن

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 9:57  توسط سمیه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 14:37  توسط سمیه  |